تبلیغات
بر باد رفته
امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
ایجاد صفحه : - ثانیه
ساسان
Powered By : MIHANBLOG
خاطرات خاموش

یادش بخــــــیر !

دیروز بلاخره بعد از گذشت حدودا سه سال  رفتم تو محیطی که اونجا  معنی کار و زندگی رو چشیده بودم.وقتی وارد حیاط آموزشکده شدم  همه چیز فرق کرده بود.

نه بچه ها اون بچه ها بودن نه معلم ها.خیلی دلم براش تنگ شده مخصوصا اون دوران بی نظیری که همگی دور هم جمع می شدیم و ساعتها با همدیگه حرف می زدیم و تمام غم و غصه ها رو فراموش می کردیم.

هر گوشه ای از حیاط رو که نگاه می کردم خاطره ای برام زنده می شد که بد جوری منو تو حسرت گذشته فرو می برد تا جایی که نزدیک بود چند باری اشکم در بیاد !

یه بار یادم میاد می گفتم کی میشه از دست اینجا راحت شیم .

اما الان میگم یعنی میشه فقط یه بار دیگه  همون بچه ها فقط چند ساعتی

  دور هم باشیم و روزهای بی خاطره رو بهش خاطره ببخشیم !

 

________Distance________

تلاطمی در جود است که مرا به سوی تو می خواند

نگاه های خسته ات

پوچی ماندن را گوش زد می کند

و دستهای مهربانت سفر را

آری باید سفر کنیم

[+] نوشته شده توسط ساسان در سه شنبه 9 مرداد 1386 و ساعت 03:07 ق.ظ | نظرات ()
نوشته های پیشین