تبلیغات
بر باد رفته
امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
ایجاد صفحه : - ثانیه
ساسان
Powered By : MIHANBLOG
تنها ترین روزهای سرد پاییز

بادهای سرد،فصل سرد و حالا زندگی سرد.سرد چه کلمه دوست داشتنی خوبی بود.

راه نرفته.راه نرفته‌ام را گم کرده‌ام.خودم هم می‌دانم وجود من از هر چه غیر از تنهایی است،تهی.به بادهای سرد می‌اندیشم.در جستجوی آن نهایت گم کرده.در جستجوی آن تنهایی گم کرده خودم.

 

از شهر شلوغ خسته.خسته.بسیار خسته.از قیافه آدم‌های مظلوم دوُر و برم.از این همه جمعیت.خسته.خسته.آن همه جنگل‌های بی‌انتها،آن همه باران‌های بی‌وقفه،آن همه نهرهای جاری و من در میان دود گم شده‌ام.آب‌های کثیف.چهره‌های آلوده.غصه‌های تمام نشدنی.

پروردگار پاییز.این دردهای کهنه تمام تن مرا فشار می‌دهد.مرا به سواحل دریاهای آرامش ببر.مرا تا قلب جنگل‌های تنهایی راهنمایی کن.مرا به دست آب بسپار،شاید که چشمهای مرا بشوید و تمام این چهره‌های چسبناک نقاب دار را...مرا بر اسب باد سوار کن،اسبی که از میان فصل سرد عبور می‌کند و تا ساعت باران فرود نمی‌آید...مرا تبدیلم کن به یک ورق کاهی تا آرام بر موج علفزارها بازیم بگیرد.

 

با من از تنهایی‌های آدم‌هایی بگو که رودخانه‌های خروشان هم از پای آن‌ها گذر کرده‌اند.نمی‌دانم جایی هست که فشار هوا صفر شود و به جای نفس کشیدن،نگاه بلعید،مرا به آنجا.....مرا با فصل سردم و تو و این تنهایی،روزهای سرد پاییز.روزهایی که این سنگ سیاه تکان می‌خورد و آرام حرف می‌زند.روزهایی که تمام این آدم‌های لعنتی انگار برای هزاران سال قرار است بمیرند و جهان از شر انسان رها شود...

روزهای نارنجی، قرمز...زرد. روزهای سرد پاییز..... 

[+] نوشته شده توسط ساسان در یکشنبه 12 مهر 1388 و ساعت 09:21 ق.ظ | نظرات ()
17

خدایا به خودت می سپارم. من نمی دونم صلاح کار چیه.

اما تو بد شرایطی قرار گرفتم. با صبوری  بیگانه شدم. به مرز نبودن ها رسیدم.

فقط 18 ساعت باقی مونده بین دو راهی شکست و زندگی

امتحان خیلی سختی بود خدا ازم گرفتی... فکر نمی کردم اینقدر سخت و نفس گیر باشه.

فقط ازت می خوام پایانش که فرداست خوب تموم بشه.

اگه نه باور کن نمی دونم چی قراره سرم بیاد.

 

[+] نوشته شده توسط ساسان در سه شنبه 13 مرداد 1388 و ساعت 12:17 ب.ظ | نظرات ()
ابتذال آرامش

برگشتم  به جایی که سال ها پیش زندگی می کردم .اما ایندفعه واسه یه مشکل خیلی بزرگ اومدم.

اما هر چقدر بزرگ باشه بلاخره روزی به پایان می رسه. نمی تونه بر زمان غلبه کنه.

هر چند دیگه هیچ کس واسم نمونده چه بیرون از این دنیا چه داخل این دنیای بی انتها... پس حرف زیادی هم واسه ی نوشتن ندارم....

خدایا !

مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان ،

اضطرابهای بزرگ ، غمهای ارجمند و حیرتهای عظیم را به روحم عطا کن

لذتها را به بندگان حقیرت ببخش ....

 

[+] نوشته شده توسط ساسان در یکشنبه 11 مرداد 1388 و ساعت 04:25 ب.ظ | نظرات ()
غبار خاطرات

سلام

دوباره بعد از یه سال دوری امشب به سرم زد ، تنهایی  به یاد ایام از دست رفته یه سری به کلبه ی پر از غمم بزنم.

بعد از این همه دوری حرف زیادی هم برای نوشتن ندارم .فقط و فقط یه شعر از معینی کرمانشاهی دارم.

طبیبا بس کن این درمان ، من بیمار می میرم.

مرا دیگر به حال خویشتن بگذار ، می میرم.

 

دمادم میشوم کاهیده تر زین عشق جان فرسا

ز من شویید دست ای دوستان کاینبار ، می میرم.

 

ندارم تاب دیدارت که با آن شعله میسوزم

نمی خوام ترا بینم ، کز آن دیدار می میرم.

 

من دیوانه رو بگذار تا با خود سخن گویم

به شهر غم غریبم من ، روی بر دیوار می میرم.

...

[+] نوشته شده توسط ساسان در چهارشنبه 12 فروردین 1388 و ساعت 11:51 ب.ظ | نظرات ()
پایان

غروب آخر شعرم پر از ارامش دریاست

[+] نوشته شده توسط ساسان در جمعه 17 اسفند 1386 و ساعت 03:03 ق.ظ | نظرات ()
رفتن

تا به کی باید رفت ، از دیاری به دیار دیگر

نتوانم ، نتوانم جستن

هر زمان عشقی و یاری دیگر

کاش ما آن دو پرستو بودیم ، که همه عمر سفر می کردیم

از بهاری ، به بهاری دیگر

آه اکنون دیریست

که فرو ریخته در من ، گویی تیره آواری از ابر گران

چو می آمیزم با بوسه تو

روی لبهایم می پندارم

می سپارد جان عطری گذران

آن چنان آلوده ست

عشق غمناکم با بیم زوال

که همه زندگیم می لرزد

چون ترا می نگرم

مثل این است

که از پنجره ای

تک درختم را سرشار از برگ در تب زرد خزان می نگرم

مثل این است که تصویری را روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم

شب و روز ، شب و روز ، شب و روز

بگذار که فراموش کنم

تو چه هستی ،

جز یک لحظه ، یک لحظه ، یک لحظه که چشمان مرا می گشاید در برهوت آگاهی

بگذار که فراموش کنم

 

                                                                                فروغ فرخزاد

[+] نوشته شده توسط ساسان در پنجشنبه 11 بهمن 1386 و ساعت 03:01 ق.ظ | نظرات ()
نوشته های پیشین